یکی بود، یکی نبود. دو دوست صمیمی بودند به اسم خیار و انار.
خیار و انار با هم خیلی دوست بودند و همیشه با هم کمک می کردند و با هم بودند. یک روز پرتقال از آنجا می گذشت. وقتی دید خیار و انار با هم بازی می کنند، حسودی اش شد و گفت: باید فکری بکنم تا دوستی آن ها به هم بخورد. پس پیش انار رفت و گفت: انار تو مثل پادشاه می مانی.

انار گفت چطور مگر ؟

پرتقال گفت: نگاه کن تو روی سرت یک تاج داری اما خیار تاج ندارد پس تو می توانی به خیار دستور بدهی. انار گفت: راست می گی! حق با توست. چرا زودتر به فکر خودم نرسید. بعد پرتقال پیش خیار رفت و گفت: خیار! چرا هر چه انار به تو می گویدگوش میکنی این انار است که باید به حرف تو گوش کند خیار گفت برای چی 

پرتقال گفت: چون تو مثل چوبی و می توانی هر وقت انار به حرف تو گوش نداد او را بزنی.
خیار گفت: راست می گویی. چرا به فکر خودم نرسید.
فردا صبح خیار و انار مثل هر روز آمدند که با هم بازی کنند.
خیار گفت: از این به بعد من رئیس تو هستم و تو باید به دستورهای من گوش کنی.
انار گفت: خواب دیدی خیر باشه! من تاج دارم و می توانم رئیس باشم تو که تاج نداری. خیار گفت: من مثل چوب می مانم و می توانم تو را کتک بزنم.
آن ها آنقدر
دعوا کردند تا خسته شدند وقتی که خسته شدند و هر کدام گوشه ایی نشستند دیدند پرتقال پشت یکی از درخت ها ایستاده و به آنها می خند. ناگهان متوجه شدند که پرتقال برای آنها نقشه کشیده بوده است. آنها یاد حرف معلمشان افتادند که می گفت: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  می فرماید: سخن چینان بدترین آدم ها هستند زیرا با این کارشان دوستی ها را به هم می زنند.
بعد خیار و انار یکدیگر را بغل کردند و تصمیم گرفتند همیشه با هم دوست باشند.






طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1395 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات