داستانهای کودکانه,قصه های کودکانه

روزی کلاغی در کنار برکه نشسته بود. آب می خورد و خدا را شکر می کرد.

طاووسی از آنجا می گذشت؛ صدای او را شنید و با صدای بلندی قهقهه زد.

کلاغ گفت:«دوست عزیز چه چیزی موجب خنده تو شده است؟


طاووس گفت:« ازاین که شنیدم خدا را برای نعمت هایی که به تو نداده شکر می گویی»

بعد بال هایش را به هم زد و دمش را مانند چتری باز کرد و ادامه داد: «می بینی خداوند چقدر مرا دوست دارد که این طور زیبا مرا آفریده است؟!»

کلاغ با صدای بلندی شروع به خندیدن کرد.

 طاووس بسیار عصبانی شد و گفت:«به چه می خندی ای پرنده گستاخ و بد ترکیب؟»

 کلاغ گفت:« به حرف های تو، شک نداشته باش که خداوند مرا بیشتر از تو دوست داشته است؛ چرا که او پرهایی زیبا به تو بخشیده و نعمت شیرین پرواز را به من و ترا به زیبایی خود مشغول کرده و مرا به ذکر خود»

 




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : جمعه 20 اسفند 1395 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات


یکی بود، یکی نبود. دو دوست صمیمی بودند به اسم خیار و انار.
خیار و انار با هم خیلی دوست بودند و همیشه با هم کمک می کردند و با هم بودند. یک روز پرتقال از آنجا می گذشت. وقتی دید خیار و انار با هم بازی می کنند، حسودی اش شد و گفت: باید فکری بکنم تا دوستی آن ها به هم بخورد. پس پیش انار رفت و گفت: انار تو مثل پادشاه می مانی.

انار گفت چطور مگر ؟

پرتقال گفت: نگاه کن تو روی سرت یک تاج داری اما خیار تاج ندارد پس تو می توانی به خیار دستور بدهی. انار گفت: راست می گی! حق با توست. چرا زودتر به فکر خودم نرسید. بعد پرتقال پیش خیار رفت و گفت: خیار! چرا هر چه انار به تو می گویدگوش میکنی این انار است که باید به حرف تو گوش کند خیار گفت برای چی 

پرتقال گفت: چون تو مثل چوبی و می توانی هر وقت انار به حرف تو گوش نداد او را بزنی.
خیار گفت: راست می گویی. چرا به فکر خودم نرسید.
فردا صبح خیار و انار مثل هر روز آمدند که با هم بازی کنند.
خیار گفت: از این به بعد من رئیس تو هستم و تو باید به دستورهای من گوش کنی.
انار گفت: خواب دیدی خیر باشه! من تاج دارم و می توانم رئیس باشم تو که تاج نداری. خیار گفت: من مثل چوب می مانم و می توانم تو را کتک بزنم.
آن ها آنقدر
دعوا کردند تا خسته شدند وقتی که خسته شدند و هر کدام گوشه ایی نشستند دیدند پرتقال پشت یکی از درخت ها ایستاده و به آنها می خند. ناگهان متوجه شدند که پرتقال برای آنها نقشه کشیده بوده است. آنها یاد حرف معلمشان افتادند که می گفت: حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم  می فرماید: سخن چینان بدترین آدم ها هستند زیرا با این کارشان دوستی ها را به هم می زنند.
بعد خیار و انار یکدیگر را بغل کردند و تصمیم گرفتند همیشه با هم دوست باشند.






طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه 7 بهمن 1395 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات


دانش آموزان گلم برای خواندن داستان زیبای سیاره ی سرد برروی تصویر کلیک کنید


موفّق و پیروز باشید




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | 08:28 ق.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات
ریشه ضرب المثل های ایرانی, ضرب المثل های خنده دار

نان خودش هم از گلویش پایین نمی‌رود

مورد استفاده:

در مورد افراد حریص و طماعی به كار می‌رود كه از پول و دارایی خود راضی نمی‌شوند ذره‌ای خرج كنند.

 

روزی روزگاری، مرد تاجری تمام ثروتش را مقداری كالای كم ارزش و ارزان خرید تا به یك كشور دور ببرد، به این امید كه با این كار سود زیادی به دست آورد.

مرد تاجر بارهایش را در كشتی جاسازی كرد سپس كشتی به حركت درآمد. از صبح تا شب كشتی در دل دریا پیش رفت. نیمه‌های شب هوا كم كم طوفانی شد و موج‌های بلندی در دریا ایجاد كرد. كشتی باری با برخورد به این موج‌ها پیچ و تاب سختی می‌خورد و دوباره ثابت می‌شد ولی درنهایت كشتی نتوانست طاقت بیاورد و در دریا غرق شد. بسیاری از افرادی كه بر روی كشتی كار می‌كردند و مسافران به همراه اموالشان غرق شدند. تعداد كمی از این افراد نجات پیدا كردند از جمله مرد بازرگان كه خود را روی یك تخته از تكه چوب‌های باقی مانده از كشتی انداخته بود او به هر مشقتی بود توانسته بود خودش را از غرق شدن نجات دهد.

مرد بازرگان بعد از یكی دو روز كه با تخته چوب روی آب شناور بود، كم كم یك شهر ساحلی دید. به هر سختی بود خود را به شهر ساحلی رساند و قدم بر خشكی گذاشت او كه تا قبل از این اتفاقات فرد مشهور و ثروتمندی بود، در این شهر غریب و گرسنه مانده بود و كسی را هم نمی‌شناخت تا از او كمك بگیرد، تنها و سرگردان به دنبال لقمه‌ای غذا می‌گشت تا خود را از مرگ نجات دهد.


ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : جمعه 30 مهر 1395 | 01:55 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات
وب گردی

کاروان به کربلا رسید. شترها زانو زدند و بارهایشان را خالی کردند. بچه ها از روی شتر ها و اسبها پیاده شدند. بزرگترها خیمه ها را برپا کردند. بچه ها خیلی خوشحال شدند. امشب می توانستند توی خانه های چادری بخوابند.

آن طرف تر یک رودخانه ی پر از آب بود. بچه ها عاشق آب بودند. بچه ها دوست داشتند مثل بزرگتر ها مشکهایشان را پر از آب کنند.  مشکها از رود فرات پر از آب شدند. بچه ها در دشتی بزرگ در کنار رودخانه فرات مشغول بازی شدند. کربلا زیبا و پر از هیاهو شد. اما آن طرف تر...

آن طرف تر سپاهی بزرگ روبروی امام قرار گرفته بود. سپاهی که هیچ کدام از آدمهایش خوب نبودند. سپاهی که پر از مردهای بدجنس و عصبانی بود. اما امام حسین علیه السلام از هیچ کس نمی ترسید. او قویترین و شجاعترین انسان روی زمین بود. بچه ها نزدیک امام حسین علیه السلام بازی می کردند و امام مواظب بچه ها بود. تا اینکه بالاخره روز دهم محرم رسید.

روز دهم محرم امام حسین علیه السلام از بچه ها خداحافظی کرد و به جبهه ی جنگ رفت. امام حسین با شجاعت و با قدرت زیادی با آن سپاه بدجنس جنگید. خیلی از دشمنان سنگدلش را کشت. اما دشمنان امام خیلی خیلی زیاد بودند و بالاخره امام را به شهادت رساندند. 

بچه ها بعد از امام حسین خیلی ناراحتی و سختی تحمل کردند. اما همیشه بچه های خوب و مهربانی باقی ماندند
.
وب گردی



طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه 21 مهر 1395 | 10:42 ق.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات


   

لاکی یک لاک پشت کوچک بود که چندان مدرسه رفتن را دوست نداشت.نشستن در کلاس و گوش کردن به معلم برای ساعت ها، او را خسته می کرد و او خشمگین می شد.

اگر بچه ها کتاب، مداد یا دفتر او را می گرفتند یا او را هل می دادند، او بسیار خشمگین می شد. گاهی برای مقابله، او هم بچه ها را هل می داد یا حرف های بد به آن ها می زد و طبعاً مدتی بچه ها با او بازی می کردند.
 
اما زیاد طول نمی کشید که دوباره لاکی سر چیزهای کوچک عصبانی می شد و یا شروع به دعوا می کرد و دوستانش را از خود می رنجاند.
چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!

یک روز لاک پشت کوچولو، تنها و غمگین و عصبانی در گوشه ای از حیاط مدرسه ایستاده بود  و به بازی کردن بچه ها نگاه می کرد.
 
در این لحظه، آقا معلم که لاک پشت پیر و مهربانی بود، آرام به او نزدیک شد و از او پرسید:
 
« چرا با بچه ها بازی نمی کنی و گوشه ای تنها ایستاده ای؟ انگار زیاد از آمدن به مدرسه خوشحال نیستی؟ »
 
لاکی به صورت مهربان معلمش که لبخند می زد نگاهی کرد و گفت: « من دوست ندارم که به مدرسه بیایم. هر کاری که می کنم نمی توانم جلوی خودم را بگیرم. خیلی زود عصبانی می شوم و بچه ها هم، دیگر با من بازی نمی کنند. »چی شده که رفته ای توی لاک خودت؟!

معلم دانا گفت: « ولی تو همیشه راه حل مشکلت را با خود داری. راه حل تو همین لاکی است که بر پشت خودت حمل می کنی! وقتی خیلی عصبانی و خشمگین هستی و نمی توانی خودت را کنترل کنی، بر توی لاک.

توی لاک می توانی آرامش پیدا کنی و وقتی آرام شدی بیا بیرون.
 
من هم هر وقت لازم است که به لاکم بروم، به خود می گویم لحظه ای صبر کن.
یک نفس خیلی بلند می کشم و گاهی هم دو سه نفس عمیق، و بالاخره از خودم می پرسم: «مشکل چیه؟

 





طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه 14 مهر 1395 | 03:43 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات

عکس هایی بسیار بامزه و دیدنی از موش ها
داستان زیبای اشتباهات موشی
 
موشی می دانست که نباید در خانه توپ بازی کند اما او و برادر کوچکش موش موشی می خواستند بدانند آیا توپ پلاستیکی نوی آن ها می تواند آن قدر از زمین بالا بپرد که به سقف برسد یا نه. موشی به موش موشی گفت : « باید حتما آن را امتحان کنیم ! البته فقط یک بار. سه ، دو ، یک ، جانمی ... ! » توپ کوچولو هوا رفت و به سقف هم رسید ! اما وقتی به زمین خورد دوباره هوا رفت و این بار درست به طرف گلدان نازنین مامان موشی رفت ؛ همان گلدان زردی که خال های قرمز داشت. جرینگ ! رنگ از روی موشی پرید و فریاد زد : « وای ، نه ! » موشی به موش موشی گفت : « زود باش ! باید قبل از برگشتن مامان شیشه خرده ها را جمع کنیم. » اما موش موشی نمی توانست از جایش تکان بخورد. توی حوضچه بزرگی از آب گیر افتاده بود. موشی دست دراز کرد و موش موشی را از آب بیرون کشید. زیر لب غر می زد : « من هم عجب شانسی دارم ! چرا همه بلاها سر من می آید ؟ » موشی حوله آورد و موش موشی را خوب خشک کرد. بعد گل ها را توی پارچ گذاشت و شروع کرد به جمع کردن شیشه خرده ها. موشی خاک انداز پر از شیشه خرده را زیر تختش مخفی کرد. « گلدان لعنتی ! وقتی مامان بفهمد خیلی عصبانی می شود ! شاید دیگر به ما پنیر خوشمزه ندهد. اگر اجازه ندهد تلویزیون تماشا کنیم چی ؟ یا ... یا ... » اما تنبیهی سخت تر از این هرگز به فکر موشی نمی رسید. با خودش گفت : « اصلا به مامان نمی گوییم ! اما اگر از ما پرسید گلدان کجاست چه بگوییم ؟ » هر دو به فکر فرو رفتند. ناگهان موشی گفت : « فهمیدم ! به مامان می گوییم دزد آمد و گلدان را دزدید ! » اما تا حرف دزد و دزدی به میان آمد موهای تن هر دو از ترس سیخ شد. موشی گفت : « به نظرم این هم راه حل خوبی نیست باید کلک بهتری بزنیم » مامان موشی داشت چیزهایی را که خریده بود جابه جا می کرد که در آشپزخانه باز شد موش موشی یواشکی وارد آشپزخانه شد و با صدای نازکش گفت : « مامان می خواهم خبری بدی بهت بدم اما باید به من قول بدهی که خیلی از دستم عصبانی نشوی. » مامان موشی گفت : تو خیلی کوچک تر از آن هستی که من از دستت عصبانی شوم. » موش موشی ماجرا را تعریف کرد اما پای موشی را وسط نکشید. مامان موشی گفت : « خیلی بد شد. آیا گلدان نازنینم فقط ترک خورده یا کاملا شکسته است ؟ » موش موشی گفت : « می روم آن را بیاورم » و ناپدید شد.

چیزی نگذشت که موشی و موش موشی با تکه های شکسته گلدان برگشتند. موشی که از این کار موش موشی کلی تعجب کرده و ناراحت شده بود به مامان موشی گفت : « موش موشی همه چیز را نگفته ! من آن توپ را به گلدان زدم. آیا از دست من خیلی عصبانی هستی ؟ » مامان موشی جواب داد : « نه فقط ناراحتم چون بهتر بود از اول خودت ماجرا را می گفتی. من آن گلدان را دوست داشتم. » موشی گفت : « شاید بتوانیم با چسب تکه های آن را به هم بچسبانیم. » آن ها تکه های گلدان را به هم چسباندند اما گلدان مثل اولش نشد. موشی با ناامیدی گفت : « دیگر نمی توانیم در آن گل بگذاریم چون آب در آن نمی ماند اما شاید بتوان برای کار دیگری از آن استفاده کرد. » او با کلی شکلات برگشت و گفت : « این می تواند از این به بعد شکلات خوری نازنینت شود ! » مامان موشی هم خندید و گفت : « فکر بسیار خوبی است ! »

- فکر می کنی موشی کار درستی کرد که توی خونه توپ بازی کرد ؟

- بهتر بود موشی به جای انداختن اشتباهش به گردن دیگری چه رفتاری را نشان می داد ؟

- به نظرت موشی کار خوبی کرد که اشتباهش رو جبران کرد ؟






طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 | 04:52 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات
Image result for ‫عکس حلزون‬‎

آفرینش حلزون

روزهای اول فصل بهار بود ، هوا گرم و گرمتر می شد و حیوانات ، جنب و جوش و تلاش را از سر گرفته بودند .
آقای چهاردست همینطور سوت زنان و شادی كنان به این طرف و آن طرف می جهید و می خندید . بعد با خودش گفت : چه هوای خوبی بهتر است به دیدن دوستم بروم و با هم از این هوای خوب لذت ببریم .


وقتی كه به طرف خانة دوستش به راه افتاد توی مسیر پایش لیز می خورد و نمی توانست درست راه برود و یكدفعه پرت شد روی زمین .
عنكبوت از راه رسید و با دیدن ملخ كه روی زمین افتاده بود و پهن شده بود ، حسابی خنده اش گرفت ، طوری كه نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد ! ملخ خیلی ناراحت شد و گفت : عنكبوت كجای زمین افتادن خنده دارد ؟
عنكبوت خودش را جمع و جور كرد و گفت : نه دوستم ، من تو را مسخره نمی كنم ، از من ناراحت نشو ! اصلاً به من بگو ببینم چه كسی اینجا را لیز كرده است تا خودم حسابش را برسم !
یكدفعه خود عنكبوت هم لیز خورد و افتاد و هر دو با هر زحمتی كه بود از زمین بلند شدند و به راه افتادند و با احتیاط قدم بر می داشتند .
همینطور كه می رفتند به جایی رسیدند كه دیگر زمین لیز نبود .
به جانور عجیبی رسیدند و گفتند : این دیگر چیست ؟

او گفت : سلام ! اسم من حلزون است .
بعد آنها هم صدا گفتند : از كجا پیدایت شده ؟ چرا برگها و سبزی های مزرعة ما را می خوری ؟ تا حالا از كجا غذا بدست می آوردی ؟
حلزون گفت : صبر كنید دوستان من ! از اول هم من اینجا بودم ، زمستان را داخل خانه ام بودم و خوابیده بودم ! حالا كه بهار شده از خواب بیدار شدم .
آنها گفتند : « ولی ما كه خانه ای نمی بینیم ! »
حلزون گفت : خب همین صدفی كه پشت من است ، خانه من است ، آنها با اخم گفتند : اصلاً به ما مربوط نیست خانه تو چه شكلی و كجاست چرا زمین را لیز كرده ای و چطوری ؟
حلزون گفت : بله من این كار را كرده ام ولی دلم نمی خواست اینطوری بشود و شما به زمین بخورید !
من مجبورم برای حركت كردن این مایع لغزنده را روی زمین بپاشم و روی آن بخزم ، چون مثل شما پا ندارم و این مایع لغزنده به من كمك می كند .
آنها گفتند : ما نمی دانستیم كه تو با چه زحمتی مجبوری راه بروی !
از تو معذرت می خواهیم كه رفتارمان بد بود !
حلزون گفت : نه ، این كه گفتم مجبورم به خاطر این نبود كه بخواهم بگویم دارم زحمت می كشم ، نه ، خدا مرا اینطور آفریده و این مایع لغزنده را هم در اختیار من قرار داده است ، وسیلة راه رفتن شما پاهایتان است و من برای حركت كردن می خزم ! همیشه هم خدا را شكر می كنم .
ملخ و عنكبوت گفتند : ما باید از این به بعد سعی كنیم اطرافمان را خوب ببینیم و جلوی پایمان را خوب نگاه كنیم و زمین نخوریم و بعد هم كسی را سرزنش نكنیم . بعد هم با تعجب پرسیدند : حلزون جان تو كه دندان نداری ! چطوری این همه برگ و سبزی را می جوی ؟
حلزون جواب داد خدا به من بیش از پانزده هزار دندان داده است كه در پشت زبانم مخفی است .
آنها از تعجب به هم نگاه كردند و گفتند : وای چقدر دندان !
خروس طلایی نوك زنان به طرف آنها می آمد ، آنها دو نفر پا به فرار گذاشتند ولی حلزون نتوانست به تندی آنها حركت كند ، آنها پشت یك بوته قایم شدند و به حلزون نگاه می كردند . خروس به حلزون كه رسید چند نوك به او زد و بعد هم از آنجا دور شد .
آنها نگاه كردند و دیدند ، خانه حلزون ، صحیح و سالم آنجاست ولی از خود حلزون ، خبری نیست .
ناراحت شدند و شروع كردند به گریه .
حلزون فریاد زد : من اینجا هستم ، زنده و سلامت ! برای چی گریه می كنید ؟ فراموش كردین كه این صدف از من محافظت می كنه ؟
عنكبوت گفت : تو چطور توی این صدف پر پیچ و خم جا می شوی ؟
حلزون با لبخندی بر لب گفت : من بدن نرمی دارم ، خودم را به شكل صدفم در می آورم و راحت توی آن جا می شوم . می بینید این هم یكی دیگر از شگفتیهای وجود من است . در آفریده های خداوند چیزهای عجیب و شگفت انگیزی وجود دارد .
از آن روز به بعد عنكبوت و ملخ و حلزون دوستان خوبی برای هم شدند .

نتیجه اینكه :
۱. خداوند در وجود هر آ‏فریده ای ظرافتهایی مخصوص قرار داده است كه با دیگری متفاوت است ، ما باید قدر نعمتها را بدانیم و شكر گزار باشیم .
۲. برای شناخت طبیعت و آفریده های خدا بیشتر تحقیق كنیم و بپر
سیم و مطالعه كنیم .




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه 12 اسفند 1394 | 05:27 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات
Image result for ‫تصاویری از حضرت سلیمان‬‎

چون حضرت سلیمان بعد از مرگ پدرش داود به رسالت و پادشاهی رسید از خداوند خواست که همه جهان و موجودات آن و همه زمین و زمان و عناصر چهارگانه و جن و پری را بدو بخشد. چون حکومت جهان بر سلیمان مسلم شد روزی از پیشگاه قادر مطلق خواست که اجازه دهد تمام جانداران را به صرف یک وعده غذا دعوت کند. حق تعالی او را از این کار بازداشت و فرمود: «رزق و روزی تمام جانداران عالم با اوست و سلیمان از عهده این کار بر نخواهد آمد. بهتر است زحمت خود زیاد نکند

ولی سلیمان بر اصرار خود افزود و استدعای وی مورد قبول واقع شد و خداوند به همه موجودات زمین فرمان داد تا فلان روز به ضیافت بنده محبوبش بروند. سلیمان هم بیدرنگ به افراد خود دستور داد تا آماده تدارک طعام برای روز موعود شوند. وی در کنار دریا جایگاه وسیعی ساخت و دیوان هم انواع غذاهای گوناگون را در هفتصد هزار دیگ پختند. چون غذاها آماده شد سلیمان بر تخت زرینی نشست و علمای اسرائیل نیز دور تا دور او نشسته بودند از جمله آصف ابن برخیا وزیر کاردان وی .

آنگاه سلیمان فرمان داد تا جمله موجودات جهان برای صرف غذا حاضر شوند. ساعتی نگذشت که ماهی عظیم‌الجثه از دریا سر بر آورد و گفت: «خدای تعالی امروز روزی مرا به تو حواله کرده است بفرمای تا سهم مرا بدهند

سلیمان گفت: «این غذاها آماده است مانعی وجود ندارد و هر چه می‌خواهی بخور

ماهی با یک حمله تمام غذاها و خوراکی‌های آماده شده را بلعید و گفت: یا سلیمان، سیر نشدم غذا می‌خواهم.

سلیمان چشمانش سیاهی رفت و گفت: «مگر رزق روزانه تو چقدر است؟ این طعامی بود که برای تمام جانداران عالم مهیا کرده بودم؟»

ماهی عظیم‌الجثه در حالی که از گرسنگی نای دم زدن نداشت به سلیمان گفت: «خداوند عالم روزی مرا روزی سه بار و هر دفعه سه قورت تعیین کرده است. الان من نیم قورت خورده‌ام و دو قورت و نیم دیگر باقی مانده که سفره تو برچیده شد

سلیمان از این سخن مبهوت شده و به باری تعالی گفت: «پروردگارا، توبه کردم. به درستی که روزی دهنده خلق فقط توئی

                                                                                                  

Image result for ‫تصاویری از حضرت سلیمان‬‎


طبقه بندی: داستان، 
برچسب ها: ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 30 بهمن 1394 | 04:17 ب.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات


یكی بود یكی نبود، بچه ی كوچك و بداخلاقی بود. روزی پدرش به او كیسه ای پر از میخ و یك چكش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یك میخ به دیوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ی بعد كه پسرك توانست خلق و خوی خود را كنترل كند و كمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی كه به دیوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصبانی شدن خودش را كنترل كند تا آنكه میخها را در دیوار سخت بكوبد. بالأخره به این ترتیب روزی رسید كه پسرك دیگر عادت عصبانی شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری كرد.

  پدر به او پیشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزی كه عصبانی نشود، یكی از میخهایی را كه در طول مدت گذشته به دیوار كوبیده بوده است را از دیوار بیرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره یك روز پسر جوان به پدرش رو كرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است.

پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری كه میخها بر روی آن كوبیده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی كه در دیوار به وجود آورده ای نگاه كن !! این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است كه بر دیوار دل طرف مقابل می كوبی. تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. یك زخم فیزیكی به همان بدی یك زخم شفاهی است.


دوست ها واقعاً جواهر های كمیابی هستند ، آنها می توانند تو را بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند.» لطفاً اگر من در گذشته در دیوار شما حفره ای ایجاد كرده ام مرا ببخشید. « پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبی نباشم، قبل ازمن نیز قدم برندار، ممكن است من پیرو خوبی نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبی برای من باش.»

پسرم ا توجه به داستانی که خواندی یک اسم برای ان انتخاب کن





طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : جمعه 16 بهمن 1394 | 08:00 ق.ظ | نویسنده : زهره بهمنیان | نظرات

 پیامبری بود به نام ادریس نام اصلی او «اخنوخ» بود اما چون او همیشه در حال مطالعه بود به او «ادریس» لقب دادند یعنی كسی كه همیشه در حال خواندن و درس دادن است . در زمان ادریس هنوز مدت زیادی از زندگی بشر نگذشته بود هنوز خط و نوشتن و لباس و خانه وجود نداشت . ادریس برای اولین بار به آدم ها یاد داد كه چگونه نخ بریسند و پارچه ببافند . چطور كلمه بنویسند و حساب كنند و خانه بسازند .

چیزهایی كه ادریس یاد داد، باعث شد كه زندگی مردم راحت تر شود به همین دلیل همه او را دوست داشتند و از او راهنمایی می گرفتند . تا اینكه اتفاقی افتاد . در زمان ادریس پادشاهی ظالم زندگی می كرد . او یك روز هوس كرد تا با سربازهایش به تفریح برود . به باغی رسید و دستور داد تا صاحب باغ را پیش او ببرند . صاحب باغ مردی با ایمان و پیرو ادریس بود . پیش او رفت . شاه به او گفت : باغ زیبایی داری!!

« او گفت همه ی این زیبایی ها از خداست» شاه گفت: این باغ را به من بفروش . صاحب باغ گفت: نمی توانم چون با این باغ زندگی ام را می گذرانم . شاه با ناراحتی از آنجا رفت . وقتی به كاخش رسید به وزیرش گفت: دیدی چه اتفاقی افتاد؟ همسر شاه آنجا بود گفت: شاهی كه نتواند باغی را بگیرد به درد نمی خورد . شاه گفت: او پیرو ادریس است ومردم او را دوست دارند . همسرش گفت: باید او را به بهانه ای می كشتی شاه گفت: چگونه؟ زنش گفت: «عده ای را جمع كن تا گواهی بدهند كه این مرد علیه شاه حرفی زده و به این بهانه او را بكش» شاه هم این كار را كرد . مرد را كشت و باغش را صاحب شد . ازین اتفاق ادریس پیامبر و مردم شهر خیلی ناراحت شدند . خداوند به ادریس وحی كرد كه: ای پیامبر ما ! نزد شاه برو به او بگو منتظر مجازات ما باشد .

ادریس هم نزد شاه رفت و گفت: از خدا نترسیدی كه آن مرد را كشتی؟ شاه گفت: از هیچ كس نمی ترسم و ادریس را از كاخ بیرون كرد . همسرش گفت: چرا او را گردن نزدی؟ تو چطور پادشاهی هستی؟ باید ادریس را می كشتی ! پادشاهمأمورانش را به دنبال ادریس فرستاد . خبر به پیامبر رسید ادریس و یارانش در غاری پنهان شدند . از قضا، همان شب یكی از سرداران شاه به اتاق خواب شاه رفت، شاه و همسرش را كشت . این اتفاق باعث شد كه ایمان مردم به ادریس بیشتر شود چون فهمیدند كه خدای ادریس به كمك او آمد و شاه ظالم را از بین برد




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : دوشنبه 12 بهمن 1394 | 04:29 ب.ظ | نویسنده : نویسنده غیرفعال | نظرات





فرزند من برای استفاده از وقتت داستان بالا را بخوان

روی تصویر کلیک کن




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه 7 بهمن 1394 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : نویسنده غیرفعال | نظرات


کسری انوشیروان از بزرگمهر خشمگین شد و دستور داد در سیاهچال به زنجیرش کنند.

چند روزی از این ماجرا گذشت، کسری افرادی را فرستاد تا از حال بزرگمهر برایش خبر ببرند.

آنان دیدن بزرگمهر قوی و شادمان است و از او سوال پرسیدند که چرا در این حال اینچنین آسوده هستی؟

بزرگمهر گفت: معجونی ساخته ام ار 6 جزء و به‌کار می برم به این دلیل است که مرا این‌گونه نیکو می‌بینید.

گفتند: آن معجون را به ما هم بگو تا در زمان گرفتاری استفاده کنیم.

بزرگمهر گفت :

1.        اعتماد به خدای عزوجل است

2.        آنچه مقدر است بودنی است

3.        شکیبایی برای گرفتار بهترین چیز است

4.        صبر نکنم چه کنم

5.       شاید حالتی سخت تر از این رخ دهد

6.        از این ساعت تا ساعت بعد امید گشایش است

زمانی که سخنان بزرگمهر را به کسری رساندند بزرگمهر را آزاد کرد و او را گرامی داشت.

www.ravanyar.com سایت مورداستفاده




طبقه بندی: آموزشی،  داستان،  اطلاعات عمومی، 

تاریخ : شنبه 3 بهمن 1394 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : نویسنده غیرفعال | نظرات







قدر لحظه لحظه ی وقتت را بدان

پسرم برای دریافت  داستان موش موشک  روی تصویر بالا کلیک کن




طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : پنجشنبه 24 دی 1394 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : نویسنده غیرفعال | نظرات





چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند.بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند :

دیگر چاره ایی نیست. شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه حرفهای آنها را نشنیده گرفتند و باتمام توانشان کوشیدند تا از گودال خارج شوند.اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید چون نمی توانید از گودال خارج شوید؟به زودی خواهید مرد. بالاخره یکی از قورباغه ها تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.اما قورباغه دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد.بقیه قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار؟اما او با توان بیشتری برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد و بالاخره از گودال خارج شد.وقتی از گودال بیرون آمد بقیه قورباغه ها از او پرسیدند: مگر تو حرفهای ما را نشنیدی؟

 معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند.

 تصمیم با شماست…..






طبقه بندی: داستان، 

تاریخ : چهارشنبه 23 دی 1394 | 05:16 ب.ظ | نویسنده : نویسنده غیرفعال | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic